این جوری نمی مونه

آن سیه چرده ی جنوبی حتی بر سنگ قبرش نوشته بود ؛ تکیه کلامی را که در همه ی احوال متغیر زندگی اش می گفت . هنگامی که سیل آمد و سنگ قبر را کند و با خود برد معنی سخنش را بهتر فهمیدند .

پدر

ته تغاری از پشت در می شنید که پدر چگونه با افتخار در مورد ته تغاری اش حرف می زند.
ته تغاری بزرگترین لذت زندگی را چشیده بود.
پی نوشت : چند سال است که دیگر کسی با افتخار در مورد ته تغاری حرف نمی زند.

شب به خیر کوچولو

کلاغ ، خارپشت و خرگوش از قضاوت عادلانه «خرس » خیلی راضی و خوشحال بودند ، چون به هر کدامشان یک تکه سیب رسید .
«گربه» پرید و پنجول کشید و برگ های کتاب قصه را پاره کرد .

خاطرات یک متهم تپل

نه بسیار کتاب خواند و نه با بحث و جدل سر کسی را به درد آورد. با وزنی معادل صد کیلو پا به درون چاردیواری تاریک و نمور گذاشت، تا سرانجام با وزنی حدود هفتاد کیلو جلوی فلاش عکاس‌ها از دستیابی به حقیقت گفت.