دلت بسوزه، تو که نداری!‏‏

یه جاهایی از قرآن رو کودک درون خدا نوشته. مثلاً اونجاهایی که میگه «من چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید» دقیقاً کودک درونشه که داره بهمون پز میده!‏

22 دیدگاه برای «دلت بسوزه، تو که نداری!‏‏»

  1. این کودک درون شماست که که برای درک حقایق خیلی کودن و عقب افتادست
    طنز اندیشه ی تو خالی نیست که آدم هر چیزی که از ذهن ِش می گذره رو چشم بسته به زبون بیاره
    نتیجه ی طنز شما , نشانه ی بی عقلی تونه…
    تنها نتیجه اش همینه

    [پاسخ]

    آتنا پاسخ در تاريخ آذر ۱۱ام, ۱۳۹۰ ۱۱:۵۰ ب.ظ:

    نتیجه دیدگاه شما هم ، نشانه بی ادب بودنتونه….
    خب میتونید مخالفتتون رو بهتر به زبون بیارید.دیگه چرا توهین میکنید؟؟؟

    [پاسخ]

    مریم بانو پاسخ در تاريخ آذر ۱۲ام, ۱۳۹۰ ۱:۴۲ ق.ظ:

    یاد داستان حضرت موسی و شبان افتادم. اونجاش که موسی شبان رو دعوا می‌کرد که چرا با خدا اینجوری حرف می‌زنی. الان از دید شما من متهمم که چرا درباره خدا طنز نوشتم. از دید من خدا اینقدر بهم نزدیک هست که می‌تونم باهاش شوخی کنم بدون اینکه بهش توهین کنم.
    هیچ جای نوشته من توهینی به خدا دیده نمیشه، چرا که من حداقل از دید خودم و خدای خودم، خداپرست و دین دارم. اگر از دید شما اینطور نیست به خاطر نگرش متفاوتمون به دنیا و خداست. راه رسیدن من به خدام باهاش راحت بودن و راحت حرف زدنه، و گویا راه شما تعصب. هیچ کدوممون گناهی نداریم چرا که به تعداد آدم‌ها راه هست برای رسیدن به خدا!

    [پاسخ]

    آتنا پاسخ در تاريخ آذر ۱۲ام, ۱۳۹۰ ۱۰:۴۵ ق.ظ:

    گفتی ها مریم بانو!چه خوب هم گفتی!
    واقعا چرا بعضیا سعی دارن خدا رو از ما دور کنن؟؟؟؟؟
    موفق باشی عزیز.

    [پاسخ]

    مریم بانو پاسخ در تاريخ آذر ۱۳ام, ۱۳۹۰ ۱۲:۳۳ ب.ظ:

    آتنا کسی نمی‌خواد ما رو از خدا دور کنه. دیدگاه‌ها متفاوته. خوش‌بین باشیم. 😉
    شما هم موفق باشی خانوم

  2. دوست عزیز
    چیزی که من می خوام بفهمم درون مایه ی طنزِشماست , که چه مطلبی رو می خواد برسونه -نزدیکی شما به خدا رو!؟؟
    داستان موسی و شبان می خواد بگه هر کس با هر آداب و لحنی میتونه خدا رو صدا کنه , شاید شمام می خواید خدا رو با طنز صدا کنید

    بهتره یه بارِدیگه داستان رو بخونید , به هر حال من فکر میکنم اگه شبان , علم کافی از خدا و شیوه ی ستایش اون داشت دیگه تو مناجاتش نمی خواست موهای خدا رو شونه کنه-
    پحالا اگه شما تو هزاره ی سوم این ادعا رو دارید که هر کس میتونه خدا رو به مثابه عروسک ِ شبان قیاس کنه مختارید
    منم فقط نظرم رو گفتم
    این مطلب مثل کلمه ماتوری می مونه که بینی تظاهر ِش از صورت اندیشه اش خیلی بزرگتره و تنها وجه ممیزش با یه کار حرفه ای همینه
    دوست عزیز من هم یه نویسنده هستم که مشکل وزارت ارشاد خیلی وقتا حتی فکر نوشتن رو مدتی طولانی از ذهن ام دور کرده , اما فکر میکنم این شیوه ی درستی از بیان نباشه
    به هر حال از پست قبلی و لحن اش متاسفم
    ببخش
    منتظر بقیه ی کارات هستم
    ممنون

    [پاسخ]

    مریم بانو پاسخ در تاريخ آذر ۱۳ام, ۱۳۹۰ ۷:۳۴ ب.ظ:

    خوشحالم و ممنون که برگشتید و بحث رو ادامه دادید. شاید این بحث‌ها از مفیدترین کارهایی باشه که در طول وبگردی‌هامون انجام می‌دیم.
    بگذارید اول یه توضیحی درباره خودم بدم. الان مدت‌هاست که درباره کودک درونم گاه گاهی چیزی می‌نویسم (البته در فضاهای شخصی خودم) و از دید دوستان این کودک درون یه جورایی برند من شده. این پست هم اول در فضای شخصی خودم منتشر شده بود و بعد به خاطر استقبالی که اونجا ازش شد اینجا هم گذاشته شد.
    من به رابطه خوبی با کودک درونم رسیدم در حدی که نوشته‌هایی که دربارش دارم از دید دیگران ممکنه طنز یا تصور و خیال باشه ولی از دید خودم حس درونی قوی‌ای هست که گاهی نمیشه راحت بیانش کرد. تو این مدت گاهی به کودک درون دیگران هم فکر می‌کنم. یعنی به همون حس‌های قوی‌ای که به خاطر خجالت کشیدن از عقل هیچ وقت بیان و یا اجرایی نمیشن. که مثلاً کودک درون پدرم دوست داره چه کارهایی بکنه که به خاطر سن و سالش نمی‌کنه یا غیره.
    روزی که این پست نوشته شد داشتم به خدا فکر می‌کردم. سیر فکرم از اینجا شروع شد که اگر با دمیده شدن روح خدا در انسان اندکی از صفات او در ما جای گرفت، پس شاید خدا هم کودک درون داشته باشه. و این برای من حس خیلی خوشایندی بود. حس اینکه خدا هم در کنار رحمان و رحیم و کریم بودنش می‌تونه شادی داشته باشه، می‌تونه غم داشته باشه، یا حتی می‌تونه به خاطر کارای خوبش ذوق کنه و به خودش بگه فتبارک الله احسن الخالقین، یا حتی به خاطر چیزهایی که می‌دونه و دیگران نمی‌دونن گاهی به دیگران پز بده. درست مثل خود ما که ذره‌ای از روح اون رو در خودمون داریم. 🙂

    درون مایه طنز من نزدیکی من به خدا نیست. به اون داستان صرفاً به خاطر لحنی که در کامنت قبلی داشتید اشاره کردم. درون مایه طنز من از دید خودم شاید یه تلنگر باشه برای اینکه گاهی به این فکر کنیم خدا اونقدر دور از دسترس نیست که نشه شناختش و سرگردان موند. گاهی کافیه تو خودمون دقیق بشیم و به این فکر کنیم که ما جزئی از اوییم تا به یه شناخت جدیدتر از خدا برسیم.
    اینجور که از صحبت‌های شما فهمیدم شما از اون دسته افراد هستید که دوست دارن همه چیز رو با علم و منطق بشناسن. من اعتراف می‌کنم که علمم اونقدر زیاد نیست که باعث شناختم بشه. من از اون دسته هستم که با احساسشون و دقت کردن در طبیعت و عالم مادی به شناخت می‌رسن.
    شاید از دید کسانی که با عقل دنبال خدا می‌گردن نوشته من پوچ باشه، ولی طبق بازتاب‌های دیگه‌ای که تو فضاهای شخصیم بهم رسیده و از دید کسانی که با احساسشون به شناخت می‌رسن یه چنین پستی می‌تونه یه تلنگر کوچیک باشه.

    🙂
    شاد باشی یه نفر عزیز

    [پاسخ]

  3. آدم شرور، آدم بدبخت و آدم استثنایی نیز هر کدام باید فلسفه خود، حقوق خود و خورشیدی مخصوص به خود را داشته باشند.((نیچه))
    هر کس چیزی برای ارایه دارد , حتی نادان ترین افراد , که من از او خواهم آموخت…
    جمله ی دوم رو نمی دونم از کیه , اما باید بگم شما اون آدم استثنایی هستید که فلسفه تون خیلی شیرین و جالب بود.
    از شما آموختم دوست من , هم از شیو هی اندیشه تون , و هم اینکه قضاوت تک لایه همیشه کامل نیست , و من به لایه های دیگه ی نوشتتون توجه نکردم
    راجع به داستان موسی و شبان هم باید بگم , موسی پیامبر خدا بود و فکر نمی کرد اشتباه کنه , اما علی رغم اون اشتباه کرد چون تک لایه قضاوت کرد
    اشتباهی که من هم علی رغم اعتقاد کامل به حقانیت خودم بیان گردم و حالا میبینم که اشتباه کردم.
    موسی و شبان داستان همه ی هزاره های دنیاست دوست من…
    اسم رو تو این کامنت دو نفر گذاشتم چون فکر میکنم به اندازه ی یه نفر دیگه آموختم
    بسیار بسیار ازت ممنونم و بازم ازت عذر می خوام
    پاینده و پویا باشی…

    [پاسخ]

  4. تموم شد؟؟؟ یعنی دیگه نمیخواید بحث کنید؟
    چه قدر قشنگ بود.مباحثه خوبی بود.من به عنوان نفر سوم که بیرون از ماجرا بودم واقعا لذت بردم.خوش به حال مریم بانو که انقدر با خدا و همچنین کودک درونش دوسته.
    چند وقت پیش تو اتاقم تنها بودم.داشتم فکر میکردم که اگه خدا هم به جای اذان به این طولانی یه اس ام اس برام بفرسته من زودتر جوابشو میدم.همون موقع این اس برام اومد:”هروقت خیلی تنها شدی،بدون خدا همه رو بیرون کرده تا فقط خودت باشی و خودش..” اون لحظه ای بود که واقعا خدا رو نزدیک خودم دیدم و چقدر شیرین بود.خوش به حال کسی که همیشه این حس رو داره.

    [پاسخ]

  5. دو نفر، آتنا، ممنون. الان با خوندن نوشته جفتتون پر حس خوبم. مرسی بچه‌ها. مرسی واقعاً.

    الان پر این حسم:
    به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
    عاشقم بر همه عالم، که همه عالم ازوست…

    :*
    همه حس‌های خوب دنیا برای شما

    [پاسخ]

  6. واقعا برام عجیب بود که توافقی حاصل شد!
    خیلی از این اتفاقات کم میوفته!

    [پاسخ]

    مریم بانو پاسخ در تاريخ آذر ۲۵ام, ۱۳۹۰ ۱:۰۳ ق.ظ:

    انگار عادت کردیم به تنش و دعوای همیشگی تو این جامعه.
    هیچ چیز اونقدر سخت و جدی نیست که ما فکر می‌کنیم.
    حداقل اونقدر که ما قضایا رو بزرگ می‌کنیم واقعاً بزرگ نیستن.
    🙂

    [پاسخ]

    میثم الله‌داد پاسخ در تاريخ آذر ۲۵ام, ۱۳۹۰ ۳:۰۹ ب.ظ:

    برای من هم عجیب بود! آفرین به هر دو طرف.

    [پاسخ]

    مریم بانو پاسخ در تاريخ آذر ۲۵ام, ۱۳۹۰ ۸:۱۳ ب.ظ:

    :))
    الهی بمیرم چقدر مینی مالیده تجربه‌های دردناک داشته که الان که یکی‌شون به خیر و خوشی تموم شده تعجب کردید!

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *