به زودی

ــ خیلی نگران اون بچه هستم؛ یه تیکه نون خشک
دستش گرفته بود و با حرص و ولع نگاهش می کرد…
ــ نگران نباش، نون رو ازش گرفتم
ــ آهان، الان خیالم راحت شد!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *